
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:44  توسط مهساجونی وزمستون برفی
|


ادامه حکایت : فردا شب همون موقع پیرمرد گفت : (جوون این هوسهای دل سرکش و محتاجت رو اسمشو عشق نذار این موها تو آسیاب سفید نشدِ آخه عشق حقیقیست،مجازی مگیر تو که از عشق می گی می تونی بار امانت رو به دوشت بکشی؟ مطمئنی که اونم دوست داره؟ آدم خوب توی دنیا کمه اما گیر می آد می دونی این همونه؟ می تونی یه چله اصلا نبینیش؟ (امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند) توی این چله ببین اون چی می گه چن قدم ور می داره تو ولی هیچی نگو تا ببینم چی میشه قول می دی؟ گفت:میدم از قرنطینه یه چند روزی گذشت این یکی از اون یکی وامونده بود دلش اما انگاری پیش اون جا مونده بود پاک، دلباخته و عاشق سینه چاک اون یکیه بود عوضش اون یکی، همچین توی قیل و قال این یکی نبود با خودش گفت: (آخه هر موجودی حقشه که بدونه چه کسی دوسش داره) قولش از یادش رفت دل به دریا زد ولی بی ناخدا چی جوری گفت بمونه ولی از حول حلیم توی دیگ افتاده بود حرف پیرمرد بیچاره مثِ ریگ رو زمین افتاده بود پیره که جام جهان بین داشت می دید که داره چی می گذره یه دو سالی که گذشت این یکی یه شب می ره مهمون ناخونده پیرمرد می شه می گه اون رشته ای خودسرونه گِرَش زده پاره شده تو بیا کاری بکن پیره هر کاری کرد نتونست رشته رو وصلش بکنه آخرای بهمن چند سال ِ پیش توی دادگاه خدا شاهد گسستن این دوتا بود خدا رحمتش کنه جوون ِ ساده ای بود خدا عزتش بده پیر افتاده ای بود امیدوارم از این حکایت لذت و استفاده برده باشین منتظر نظراتتون هستم.ضمنا اسم کتاب (آن سوی سایه ها)و نویسندش ( محسن دایی نبی).
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:37  توسط مهساجونی وزمستون برفی
|

بن بست گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست می رود اول اگر چه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته است می رود گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود اینجا یکی برای خودش حکم می کند آن دیگری همیشه به پیوست می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود این لحضه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شصت می رود بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود (شاعر:افشین یداللهی) مضمون این شعر سیاسی- اجتماعیه و آهنگساز و خواننده بزرگ پاپ ایران، سید علیرضا عصار این شعرو خونده و آهنگ خیلی خیلی زیبایی داره پیشنهاد می کنم آلبوم نهان مکن عصار رو تهیه کنین و از اون لذت ببرین. ضمنا همانطور که می دوننین این آلبوم با همکاری شهرداد روحانی یکی از موزیسین های بزرگ (رهبر سابق ارکسترسمفونیک یانی) به بازار عرضه شده.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 19:55  توسط مهساجونی وزمستون برفی
|

حکایت یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود این یکی بود و بود اون یکی اون یکی اما نبود این یکی یه جورایی سرش تو لاک خودش و خداش بود تو یه باغ دیگهای بود انگاری جز کتاباش مونسی نداشت شبا همینم راضیش می کرد می دونی آخه هر سن و سالی یه چیزی می طلبه دیگه وقتش شده بود سرشو بالا کنه لاک تنهایشو از تن بکنه یه کمی دنبال اون یکی باشه خلاصه چه درد سر بعد از اونکه این یکی یه مدتی چشماشو خوب اینور اونور گردوند یه روزی یکیو دید که می تونست انگاری جای اون یکیو که هیچوقت نبود پر کنه با خودش گفت اگه خدا بخواد می تونن با همدیگه شاد باشن زیر سایه خدا بنده و آزاد باشن خلاصه یار باشن همدیگرو یاری کنن تا تو این دنیای فرهاد کشِ شیرین پرور جلوی چشمای خسرو به وصالی برسن حالی کنن این یکی هی اومد و رفت تا اینکه یه روزی دل به دریا زدو با عذرو بهونه یه قراری سر میدونی گذاشت از قضا هر دوتاشونم سر موقع اومدن این یکی دل تو دلش بند نمی شد از زمین و از زمون بافت به هم ولی از دلش نگفت نمی تونست تو همون اول کار یه دفه حرف دلشو بزنه چند صباحی که گذشت بیشتر آشنا شدن اون یکی آسته میرفت و می اومد که گربه شاخش نزنه سال موش بود آخه اون حساب کتاب سرش می شد دو دو تا چارتارو خوب از بر بود عوضش این یکی مال سال گاو بود انگاری نمی خواست دو دو تا حتما جوابش چارتا بشه هی گذشت و هی گذشت اما از دلش نگفت یه کسی بود تو این میون که خوب سرش می شد این یکی یه مدتی بود که باهاش دوست شده بود سن و سالی داشت با این حال جوونارو خوب می فهمید چی می گن یه روزی با اون یکی دوتایی رفتن پیش اون آدم خوبه این یکی شعراشو خوند ولی از دلش نگفت تا اینکه فردا شبش سفره عشقشو پهن کرد پیش اون آدم خوبه با اون در میون گذاشت از دلش گفت که چطور اسیر شده دست به دامانش شد که بگه چیکار کنه پیرمرد گفت: (باید با خدا مشورت کنم فردا شب همین موقع خدا بخواد می تونم بگم جوابت چی می شه) این یکی گفت که هر چی که بگین رو چِشَم اطاعت می کنم خوب دیگه فعلا تا همین جای قصه کافیه فکر می کنم همه متوجه موضوع شده باشن. دوس دارم نظراتتونو در مورد ادامه ماجرا بدونم واینکه پیرمرد به این یکی چی میگه؟بعدش چی میشه...؟ادامه قصه رو بعدا می گم. ضمنا این حکایت رو از خودم نگفتم ان شاءا... اگه عمری باشه و به آخر داستان برسیم اون وقت بهتون می گم اسم کتاب و نویسندش کیه. بدرود دوستان.![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 19:51  توسط مهساجونی وزمستون برفی
|

آدرس دو تا سایت عالی که می شه تمام آهنگای اورجینال شادمهر رو به صورت صوتی (البته با فرمت ریل مدیا) و خیلی چیزای دیگه دریافت کرد بهتون میدم اگه دوست داشتین یه سر بزنین ضرر نمی کنید
.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:39  توسط مهساجونی وزمستون برفی
|

آقایان و خانمهایی که دنبال اطلاعات در مورد موسیقی هستن میتونن اعلام کنن اگه بتونم حتما کمک می کنم از این به بعد اگه دوست داشته باشین یه چیزای در مورد موسیقی می نویسم. اگه آکورد آهنگ ایرانی(شادمهر باشه بهتره ملودی خواستین بگین اگه بتونم حتما کمک می کنم.![]()
![]()
)- خارجی و یا نت های
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:30  توسط مهساجونی وزمستون برفی
|

سلام به همگی دوستان. من یکی از دوستان صمیمی مهسا خانوم هستم حداقل چون ازم خواسته که تو وبش مطلب بنویسم. بگذریم منم دوسش دارم از این به بعد این وبلاگ یه جای خیلی دوستاشتنی خواهد بود نه فقط برای بازدید کننده ها بلکه بیشتر واسه خودمون برا اونایی که به قول سهراب عزیز چشمهاشونو شستن و زیربارون رفتن اونایی که دوست رو زیر بارون دیدن ودر نهایت... زیر بارون به دنبال عشقند.
وبراش آرزوی موفقیت می کنم
.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:17  توسط مهساجونی وزمستون برفی
|

بازدید کننده محترم: با عرض سلام من اومدم با یه طوفان وبلاگی .تا حالا هر وبلاگی دیدی کشک بوده! اما غصه نخور من امده ام وای وای من امده ام عشق فریاد کند… (زیاد جدی نگیرید جو زده شدم خفن جور)
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 20:20  توسط مهساجونی وزمستون برفی
|
